
بالاخره تصمیم کرفتم که زود به زود بیام و دوباره شروع به نوشتن خاطرات دخترم کنم. این چند وقته انقدر مشغله ذهنی و کاری داشتم که مجال به اینجا آمدن و نداشتم. ولی دیگه میخوام تنبلی و بزارم کنار و از نو شروع کنم.
دو شب پیش سردرد عجیبی داشتم طوری که نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم. تصمیم گرفتم بخوابم.شام آدرینارو دادم و رفتم تو اتاق که استراحت کنم.
آدرینا مدام میومد بهم سر میزد...
آدرینا : چرا خوابیدی
- سرم درد میکنه دخترم شما برو شام بخور و کارتن نگاه کن
آدرینا: آخه من خیلی نگرانتم
بعد از کلی بوسه بارون گفتم نگران نباش عزیزم میخوابم خوب میشم
دوباره بعد از مدتی اومد و صدام کرد:
آزاده ببین برات چی آوردم بازش کن وبخون
یک کارت پستال کوچولو داد دستم.

منم بازش کردم و دیدم خط خطی کرده و گفتم چی برام نوشتی
آدرینا: خودت بخون وبگو

منم از خودم گفتم نوشتی : مامان خیلی دوست دارم
آدرینا: آره نوشتم که میمیرم برات
- قربون دل کوچیکت برم که انقدر مهربونه و مجدد غرق بوسه کردمش

نظرات () آرزویم این است: تو به باور برسی که در این کنج هیاهوی زمان، توی بی باوری آدم ها، یک نفر می خواهد تو سلامت باشی و بخندی همه عمر....



تا بعد.....
نظرات () نوروز پیام آور مهر است که مرا وامی دارد تنها به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم
.
.
.

جملاتی مانند ، دوستت دارم ، چه چشمان زیبایی داری،و... اینگونه جملات را به فرزندان خود در کودکی بگوئید تا نتایج آنرا در نوجوانی و جوانی به تماشا بنشینید...


آنچه به پروردگار مدیونم دوست داشتن توست
نظرات ()